وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت تو اتاقش نقشه میکشید، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او در کنارم نشست ومشغول پوست کندن میوه شد . غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف میوه اش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو ادم نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او فکر می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

مردی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. اخر خیس شدن چشمانش را میدیدم این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من اشک او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق دادن من را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او من را در روز عروسی وارد اتاقمان کرد به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز من را بغل کند و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرد. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول من را بغل کرد تا از اتاق بیرون بیاورد هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشت پدرش زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول من را از اتاق به نشیمن آورد و بعد از آنجا به سمت در ورودی برد. حدود ۱۰ متر او من را در آغوشم داشت. کمی ناراحت بودم. او من را بیرون در خانه گذاشت و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه اش تکیه دادم. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این مرد چه کار کرده‌ام.در روز چهارم وقتی من را بغل کرد احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن مردی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه کتی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم من را به سختی بلند میکرد ولی به روی خودش نمی اورد.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفت و بلندم کرد و از اتاق خواب بیرون آورد و به سمت در برد. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن چهره خسته ی او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او من را در آغوش گرفت به سختی می‌توانستم بهش نگاه کنم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که مدیر عامل شرکتمان هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و همسرم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون می اورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زدم. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای شوهرم خریدم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح در اغوشت میگیرم .

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من همسری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

 

[ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 20:18 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کـنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مــــرا سيــــــر شــــرابــــــش بدهيــد
مست مست از همه جا حـــال خرابـــــش بدهيد

بر مـــــــزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنــيـد
اندرون دل مــن يک قـلـمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار بــرفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفـــت...

(مولانا شمس‌الدین محمد وحشــی‌بافـــقــی)
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 15:22 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
 

سلام داشتم وبلاگ گردی میکردم که این شعر زیبا با عکسای زیباترشو تو وبلاگ دوستم ایلیا دیدم گفتم براتون بزارم تا خاطرات زیبای دبستانو بیادتون بیاره ...

 

....اي دبستاني‌ترين احساس من





خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

درس‌هاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود




درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است



كاكلي گنجشككي با هوش بود

فيل ناداني برايش موش بود




با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد



تا درون نيمكت جا ميشديم

ما پرازتصميم كبري ميشديم



پاك كن هايي زپاكي داشتيم

يك تراش سرخ لاكي داشتيم



كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود



مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جاروي با پا روي برگ

همكلاسي‌هاي من يادم كنيد

بازهم در كوچه فريادم كنيد



همكلاسي‌هاي درد و رنج و كار

بچه‌هاي جامه‌هاي وصله‌دار

بچه‌هاي دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بود و تفريقي نبود

كاش مي‌شد باز كوچك مي‌شديم

لا اقل يك روز كودك مي‌شديم



ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچ‌ها كه بودش روي دوش

اي معلم ياد و هم نامت بخير

ياد درس آب و بابايت بخير



اي دبستاني‌ترين احساس من

بازگرد اين مشق‌ها را خط بزن
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 14:37 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
ولنتاین مبارک عشقم
 

ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم

دوستت دارم....


ای امید و آرزوی من ، دنیای من

دوستت دارم....


ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال

به لطافت باران بهار

دوستت دارم....

ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام

دوستت دارم...

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم

دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام

دوستت دارم....

ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام

دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این

دوست داشتنی ...

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای...

.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ،

نثارت میکنم ..

....دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....


اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم

از تمام وجودم می گویم!

باور کنی ، باور نکنی یک کلام!

دوســـــــــــــتت دارم...

[ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 18:27 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]

تو “آدم” من “حوا”
سیبی در کار باشد یا نه
با تو
در آغوش تو
بهشت جاریست
بوسه هایت طعم سیب میدهند
.
.
.
کافیست…
عاشق ترین مرد …
آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند…
.
.
.
به کدامین گناه از بهشت آغوشت رانده شدم؟
من که حتی وسوسه ی سیب نداشتم…
.
.
.
گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم…
.


.

.
“آدم” به خدا خیانت کرد!!
خدا غم آفرید… تنهایی آفرید… بغض آفرید…
اما راضی نشد…
کمی تامل کرد…
آنگاه “عشق” آفرید!
نفس راحتی کشید!!
انتقامش را گرفته بود از آدم…
.
.
.
چقدر خوشحال بود شیطان
گمان میکرد فریب داده است مرا!!
نمیدانست تو پرسیده بودی:
مرا بیشتر دوست داری یا
ماندن در بهشت را؟
.
.
.
چه فرقی میکند وسوسه سیب یا حوا…
برای کسی که آدم نیست؟؟
.
.
.
از شروع نفس های حضرت آدم
تا پایان نفس های آخرین آدم
دوستت دارم…
.
.
.
همیشه به من میگن
مثل بچه ی آدم رفتار کن!
من نمیدونم مثل هابیل باشم یا قابیل؟؟؟؟؟؟
.
.
.
مناجات با خدا:

خدایا مارا به خاطر یک سیب از بهشت

انداختی رو زمین
به خاطر آب انگور
میندازیمون جهنم!!
با میوه ها مشکل داری؟؟؟
.
.
.
شیطان هر کاری کرد
آدم سیب نخورد
رو کرد به حوا و گفت:
بخور واسه پوستت خوبه…
.
.
.
و حوا به آدم گفت:
آیا دوستم داری؟؟
و آدم پاسخ داد:
مگه خبر مرگم چاره دیگه ای هم دارم؟؟؟؟؟
(و اینگونه بود که عشق آغاز شد)
.
.
.
_

[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 13:5 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
______¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤---------------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤-------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤--------------------¤¤¤-¤¤¤------------------¤¤¤
__¤¤¤¤¤-----------سلامی به گرمی خورشید------------¤¤¤
_ ¤¤هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورا زیر سوال ببرد¤¤¤
¤¤¤------------------------------------------------------------¤¤¤
¤¤¤--در سراشیبی که نامش زندکیست----------------------¤¤¤
¤¤¤------باهمه بیگانگیها میروم--------------------------------¤¤¤
¤¤¤----------در سکوت سرد غمگین زمان----------------------¤¤¤
¤¤¤--------------بی هدف بی یار و تنها میروم------------------¤¤¤
_¤¤¤----------------در سراشیبی که نامش زندگیست--------¤¤¤
__¤¤¤------------------می روم شاید که در دشت بزرگ-----¤¤¤
____¤¤¤-------------------باز یابم آنچه را گم کرده ام-----¤¤¤
______¤¤¤------------------موفق باشی---------------¤¤¤
_________¤¤¤-----------دوستون داارم-------------¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤--I LOVE YOU---¤¤¤¤¤¤
_____________¤¤¤--------------------------¤¤¤
________________¤¤¤---------------¤¤¤
___________________¤¤---بای---¤¤
____________________¤¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
______________________¤¤¤
_______________________¤


 

نمیدونم با چه زبانی ازت تشکر کنم!

ممنون

Tanks

( فرزند کوروش بزرگ)

 

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 12:24 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]



شما چهار امام داريد كه به روايات صحيح خودتان همه در يك محدوده زماني زندگي مي كرده اند حال چطور مي شود در يك زمان چهار امام وجود داشته باشد وكدام يك برتر است و قبل از اينها كه حدود 3 قرن بعد از وفات حضرت رسول (ص) آمده اند شما چه دين و امامي داشته ايد؟ (حتما يزيد؛عمر و...)


شما چهار مذهب (حنفي ؛حنبلي؛مالكي و شافعي ) ادعا مي كنيد كه پيرو يك پيامبر يعني حضرت محمد(ص ) هستيد ولي در هنگام نماز يكسري دست را زير ناف؛يكسري روي ناف ؛يكسري بالاي ناف و يكسري هم كنار پا قرار ميدهيد حال چطور ممكن است كه يك رسول باشد ولي با چهار نوع ايستادن در نماز ؛حق با كدام است وكدام شيوه حضرت رسول بوده وبه چه دليل؟



آيا شما به ظهور امام آخرالزمان اعتقاد داريد يا نه؟اگر اعتقاد داريد اين امام را چه كسي انتخاب ميكند ؟اگر به عقيده شما انتخاب امام با راي مردم است همانگونه كه بعد از رحلت حضرت رسول چنين كرديد پس چرا تا به حال انتخاب نكرده ايد تا بيايد و حقيقت را روشن كند وچه مردمي در چه زماني حق اين كار را دارند وبه چه دليل!!؟اگرانتخاب امام آخرالزمان با خداوند است پس چگونه بعد از حضرت رسول چنين نكرده است و تكليف به اصطلاح امامان گذشته تان چه ميشود ؟ 



شما عايشه را ام المومنين ميدانيد و بر حق واز طرف ديگر در تمام كتب صحا حتان اين حديث را داريد كه رسول الله (ص) فرموده كه علي مع الحق \الحق مع علي (هر كجا كه علي (ع)باشد حق هم با اوست و هر كجا كه حق باشد علي (ع) با اوست) خوب در جنگ جمل كه عايشه ويكسري از صحابه در يكسو واميرالمومنين علي(ع) در سوي ديگر بوده اند حق با كدام سو بوده اگر علي بر حق بوده (به فرموده حضرت رسول) پس عايشه باطل است و اگر بلعكس پس تكليف فرموده حضرت رسول چه ميشود؟
مگر نه اینکه شما بیعت و اطاعت از خلیفه پیغمبر را واجب میدانید حتی اگر معاویه باشد؛ وزمانی که غاصبان به خانه وحی هجوم بردند وباعث شهادت حضرت صدیقه کبری (س) شدند و آقا امیر المومنین را با ریسمان به مسجد کشیدند به جهت اینکه با خلیفه بیعت نکرده؛ حال چگونه است که وقتی آقا علی ابن ابیطالب بعد از 25 سال به حق غصب شده خود میرسد و خلیفه میشود افرادی همچون عایشه و طلحه و زبیر و امثالهم با خلیفه بیعت که نمیکنند هیچ بلکه به جنگ با او میپردازند؛ خوب چطور است که سرپیچی از فرمان خلیفه پیغمبر حرام است ولی شما به این افراد لقبی مثل ام المومنین و حضرت میدهید وآنها را مقدس و بهشتی میپندارید ؛ویا اینکه اصلاحضرت علی (ع) را بعنوان خلیفه پیغمبر قبول ندارید؟با لاخره کدام کارصحیح است؟



شما صحابی حضرت رسول را تماما بهشتی وراستگو میدانید و در راس آنها 3خلیفه اول را ؛
در خطبه های مختلف نهج البلاغه حضرت امیر اشاره به غصب شدن حقشان از طرف این سه تن کرده اند حال باید نعوذبالله یا حضرت امیر را دروغگو بشماریم و یا اینکه از صحابه حضرت رسول نبوده که به اقرار همگان آقا امیرالمومنین نزدیکترین یار و راستگوترین فرد بین یاران حضرت رسول بوده اند ؛ خوب به حرف ایشان آن سه تن غاصب بوده و خلیفه پیغمبر محسوب نمیشوند حال بگوئید باز هم میتوان آن سه خلیفه را راستگو وخلیفه رسول نامید یا خیر؟

شما خود را قائل به انجام سنت حضرت رسول میدانید در حالی که ائمه اربعه شما 3 قرن پس ازحضرت رسول به دنیا آمده اند ؛ پس در این 300 سال سنت چه بوده و پیشینیان به چه سنتی عمل میکردند؟

بسیاری از شما شیعیان را بدلیل اطاعت از ائمه 12گانه مشرک میدانید ولی تبعیت بی چون و چرا از ائمه اربعه خود را واجب میدانید در حالی که حتی اینان حضرت رسول را ندیده اند و حتی یک نیم خط هم در مورد این 4 تن در هیچ کجای قرآن و یا حدیثی نیامده در حالی که ائمه ما همه از نسل خود حضرت رسول بوده و در قرآن و احادیث فراوانی اطاعت از آنان واجب گردیده؛ حال بگوئید که کدام مستحق پیروی هستند ائمه دوازده گانه ما با این همه احادیث و آیات یا ائمه اربعه شما ؟


امام زمان حضرت فاطمه زهرا(ع) چه كسي بوده است ؟ زيرا طبق حديثي كه داريد و داريم هر كس امام زمانش را نشناسد واز دنيا برود به مرگ جاهلي مرده است.


دليل غضب حضرت فاطمه (س) به ابوبكر وعمر همانگونه كه در صحاح سته آمده به چه دليلي بوده زيرا در كتب شما از رسول اكرم (ص) نقل شده كه رضايت و غضب حضرت زهرا(س)مساوي با رضايت و غضب حضرت رسول(ص)و همچنين خداوند متعال ميباشد؟


چرا حضرت فاطمه (س)وصيت كرد كه شب غسل داده و شبانه دفن شوندو خلفا براي نماز بر آن حضرت نيايند؟

آیا تعیین خلیفه کار خوبی است یا نه ؟
- اگر خوب است چرا می گویند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خلیفه تعیین نکرد ؟
- اگر بد است چرا ابوبکر و عمر این کار را کردند ؟
- و اگر تعیین خوب نیست چطور مانند عبد الله بن عمر به پدرش اعتراض کرد ؟

چرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بستر بیماری فرمودند : « دوات و قلم بیاورید تا چیزی برایتان بنویسم که هرگز گمراه نشوید »
عمر گفت :« درد بر او غلبه کرده و کتاب خدا ما را بس است »؛ ولی هنگامی که ابوبکر خواست وصیت بنویسد نگفت درد بر او غلبه کرده کتاب خدا ما را بس است ؟


متقی هندی این حدیث را از عمر نقل می کند که گفت : « هیچ امتی پس از پیامبرش با هم اختلاف نکردند مگر این که گروه باطل آنها ب گروه حق پیروز شدند . » با توجه به این حدیث اختلاف سقیفه ، پیروزی ابوبکر و عمر ار چگونه توجیه می کنید ؟


اگر نحوه بیعت گیری و انتخاب خلیفه در سقیفه صحیح بود، چرا عمر آن را « فلته » ( یعنی کار ناگهانی و بدون تدبیر و فکر ) نامید ؟


اگر بیعت با کسی بدون مشورت جایز است چرا عمر تهدید به قتل کرد و گفت :« اگر بعد از این کسی چنین کاری کند بیعت کننده و بیعت شونده کشته خواهند شد .» و اگر حرام است و موجب مهدور الدم شدن ، چرا این حکم را در جریان سقیفه جاری نکرده و جاری نمی دانید ؟


اگر هدف و نظر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مساله خلافت ، تعیین ابوبکر یا عمر بود چرا آنان را در نزديكي رحلتش که قبلا پیش بینی نزدیک شدن رحلتش را نیز فرموده بود ، آنان را اعزام به جبهه تحت فرماندهی اسامه نمود و تاکید فراوان هم بر حرکت آن لشکر می فرمود ؟



شما می گویید ابوبکر و عمر مصداق آیه ای هستند که می فرماید : « وعدالله الذین آمنوا منکم و عملو الصالحات لیستخلفنهم فی الارض » ، خداوند وعده داده افراد با ایمان و عمل صالح را به خلافت در زمین برساند .
اگر ابوبکر و عمر دستور حضرت را عمل می کردند و همراه لشکر اسامه از شهر بیرون می رفتند مسلماَ شخص دیگری خلیفه می شد ، بنابراین چگونه اطاعت نکردن از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمینه اجرای وعده الهی شد ؟ لذا سزاوار است کمی در آیه شریفه دقت کنید و ببینید چه کسانی آیات شریفه را تفسیر به رای می کنند !!


عقل می گوید برای فرماندهی لشکر باید تواناترین و مدیرترین و شجاع ترین انتخاب شود ، چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را فرمانده یک گروه اعزامی برای جهاد قرار نداد ؟ و چرا اسامه را فرمانده و آنان را فرمانبر قرار داد و آنها را لايق این فرماندهی ندانست ؟ چگونه کسی که برای فرماندهی یک لشکر سزاوار نیست ، برای جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که مقامی است بسیار بالاتر ، لایق باشد ؟!!

ابوبکر و عمر داخل در لشکر اسامه بودند ( اسامه فرمانده آنان بود ) ... زمانی که بیماری پیامبر شدت یافت حضرت فرموند: لشکر اسامه را به حرکت در آورید و یاری کنید ؛ این امر را بارها فرمود و لکن این لشکر چهارده روز معطل ماند .



شما می گویید حضرت علی علیه اسلام خلفا را قبول داشت و حال آن که عمر می گوید : « حضرت علی علیه السلام و عباس عموی پیامبر ، ابوبکر را دروغگو و گنهکار و نیرنگ باز می دانست ؟ »
شما راست می گویید یا عمر !؟
و نیز طبری می گوید : « مردی از زهری پرسید : آیا حضرت علی علیه السلام شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد ؟ پاسخ داد : نه تنها حضرت علی (ع) بلکه احدی از بی هاشم نیز با او بیعت نکردند . »
آیا شما راست می گویید یا علماء و مورخین شما



خلیفه دوم شش نفر را تعیین کرد و گفت اینها از میان خود یک نفر را انتخاب کنند ، یعنی هر یک از اینها لیاقت رهبری امت اسلامی و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دارند ، بعدا گفت : « اگر کسی از آنها مخالفت کرد ، گردنش را بزنید ! »

چگونه کسی که لیاقت خلافت دارد جایز القتل می شود ؟


[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 23:34 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]

 

 

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ.........چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند

 

 

[ جمعه 9 دی1390 ] [ 21:11 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

تو

[ شنبه 9 آذر1387 ] [ 15:38 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
 

               


ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نیاز

ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازن سپاهت صف به صف

وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران

                        

[ سه شنبه 15 مرداد1387 ] [ 21:9 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
درباره وبلاگ

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست#
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود#
صحنه پیوسته بجاست #
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد#