|
نغمه سرا بشنو از نی چون حکایت می کند ×---------× از جدایی ها شکایت می کند
| ||
|
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت تو اتاقش نقشه میکشید، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او در کنارم نشست ومشغول پوست کندن میوه شد . غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف میوه اش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو ادم نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او فکر میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت. مردی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. اخر خیس شدن چشمانش را میدیدم این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من اشک او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق دادن من را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او من را در روز عروسی وارد اتاقمان کرد به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز من را بغل کند و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرد. فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابلتحملتر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقهام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقهای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول من را بغل کرد تا از اتاق بیرون بیاورد هر دوی ما احساس خامی و تازهکاری داشتیم. پسرم به پشت پدرش زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول من را از اتاق به نشیمن آورد و بعد از آنجا به سمت در ورودی برد. حدود ۱۰ متر او من را در آغوشم داشت. کمی ناراحت بودم. او من را بیرون در خانه گذاشت و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحتتری داشتیم. به سینه اش تکیه دادم. میتوانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکردهام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروکهای ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این مرد چه کار کردهام.در روز چهارم وقتی من را بغل کرد احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن مردی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقهام نگفتم. هر چه روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحتتر میشد. این تمرین روزانه قویترم کرده بود! یک روز داشت انتخاب میکرد چه کتی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شدهاند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که میتوانستم من را به سختی بلند میکرد ولی به روی خودش نمی اورد. یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصههاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون میترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفت و بلندم کرد و از اتاق خواب بیرون آورد و به سمت در برد. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن چهره خسته ی او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او من را در آغوش گرفت به سختی میتوانستم بهش نگاه کنم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها بالا رفتم. معشوقهام که مدیر عامل شرکتمان هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمیخواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خستهکننده شده بود که من و همسرم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون می اورم. معشوقهام احساس میکرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زدم. از پلهها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گلفروشی ایستادم و یک سبد گل برای شوهرم خریدم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح در اغوشت میگیرم . شب که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من همسری مهربان بودم. جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، داراییها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم میآورد اما خودشان خوشبختی نمیآورند. سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمیآید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
[ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 20:18 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 15:22 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
سلام داشتم وبلاگ گردی میکردم که این شعر زیبا با عکسای زیباترشو تو وبلاگ دوستم ایلیا دیدم گفتم براتون بزارم تا خاطرات زیبای دبستانو بیادتون بیاره ...
....اي دبستانيترين احساس من![]() خاطرات كودكي زيباترند يادگاران كهن مانا ترند درسهاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود ![]() درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مكارو دزد دشت وباغ روز مهماني كوكب خانم است سفره پر از بوي نان گندم است ![]() كاكلي گنجشككي با هوش بود فيل ناداني برايش موش بود ![]() با وجود سوز وسرماي شديد ريز علي پيراهن از تن ميدريد ![]() تا درون نيمكت جا ميشديم ما پرازتصميم كبري ميشديم ![]() پاك كن هايي زپاكي داشتيم يك تراش سرخ لاكي داشتيم ![]() كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هايش درد داشت گرمي دستان ما از آه بود برگ دفترها به رنگ كاه بود مانده در گوشم صدايي چون تگرگ خش خش جاروي با پا روي برگ همكلاسيهاي من يادم كنيد بازهم در كوچه فريادم كنيد ![]() همكلاسيهاي درد و رنج و كار بچههاي جامههاي وصلهدار بچههاي دكه خوراك سرد كودكان كوچه اما مرد مرد كاش هرگز زنگ تفريحي نبود جمع بودن بود و تفريقي نبود كاش ميشد باز كوچك ميشديم لا اقل يك روز كودك ميشديم ![]() ياد آن آموزگار ساده پوش ياد آن گچها كه بودش روي دوش اي معلم ياد و هم نامت بخير ياد درس آب و بابايت بخير ![]() اي دبستانيترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن [ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 14:37 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
ولنتاین مبارک عشقم
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم
دوستت دارم.... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم....
به لطافت باران بهار دوستت دارم....
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم...
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی ...
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای...
.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ..
....دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....
از تمام وجودم می گویم!
باور کنی ، باور نکنی یک کلام!
دوســـــــــــــتت دارم... [ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 18:27 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
تو “آدم” من “حوا” [ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 13:5 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
______¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤---------------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤-------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤--------------------¤¤¤-¤¤¤------------------¤¤¤ __¤¤¤¤¤-----------سلامی به گرمی خورشید------------¤¤¤ _ ¤¤هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورا زیر سوال ببرد¤¤¤ ¤¤¤------------------------------------------------------------¤¤¤ ¤¤¤--در سراشیبی که نامش زندکیست----------------------¤¤¤ ¤¤¤------باهمه بیگانگیها میروم--------------------------------¤¤¤ ¤¤¤----------در سکوت سرد غمگین زمان----------------------¤¤¤ ¤¤¤--------------بی هدف بی یار و تنها میروم------------------¤¤¤ _¤¤¤----------------در سراشیبی که نامش زندگیست--------¤¤¤ __¤¤¤------------------می روم شاید که در دشت بزرگ-----¤¤¤ ____¤¤¤-------------------باز یابم آنچه را گم کرده ام-----¤¤¤ ______¤¤¤------------------موفق باشی---------------¤¤¤ _________¤¤¤-----------دوستون داارم-------------¤¤¤ ____________¤¤¤¤¤¤--I LOVE YOU---¤¤¤¤¤¤ _____________¤¤¤--------------------------¤¤¤ ________________¤¤¤---------------¤¤¤ ___________________¤¤---بای---¤¤ ____________________¤¤¤¤¤¤¤ ______________________¤¤¤¤ ______________________¤¤¤ _______________________¤
نمیدونم با چه زبانی ازت تشکر کنم! ممنون Tanks ( فرزند کوروش بزرگ)
[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 12:24 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 23:34 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است یاد او ذکر من است، در غم و در شادی او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند، او مرا می خواهد
[ جمعه 9 دی1390 ] [ 21:11 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه! تو [ شنبه 9 آذر1387 ] [ 15:38 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
[ سه شنبه 15 مرداد1387 ] [ 21:9 ] [ فرزند کوروش بزرگ ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||